پارت پنجاه و سوم :

کیفم رو روی تخت انداختم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم. مانتو و شلوار رو توی سبد لباس چرکا انداختم و یه تاب و شلوارک زرد میکی موس پوشیدم. متفکر روی تخت نشستم و به زمین زل زدم... ژینوس چرا چند وقته خبری ازم نگرفته؟ مستانه هم خیلی وقته بهم زنگ نزده. گوشی رو از توی کیفم در آوردم و به مستانه زنگ زدم. دیگه داشت قطع می شد که جواب داد.
- الو مستانه سلام.
- سلام ویانا خوبی؟
خودم رو عقب کشیدم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستایش

    6

    هععییی خدااا...سه تا رفیق صمیمی داشتم..فقط یکیش برام مونده..ویانا رو درک می کنم..خیلی سخته... اما چرا قبول کرد با آویز بره بیرون...من جاش بودم با همون داداشم میرفتم بیرون..خیلی بهتره😎 رمانم عااالیه

    ۵ سال پیش
  • fati

    12

    دوست؟ منم مثل دیانام دقیقا شاید بیشتر 6 ماهه دوستام نمیدونن زندم یا نه!😄😃

    ۵ سال پیش
  • .

    3

    وای دیگه شورشو در اوردید اخه دخترم انقدر خنگگگگ، اونی که انقدر راحت زنگ میزنه به پسر و باهاش لاس میزنه اصلا تمام شخصاتاشو قاطی کردین، وقتی مادروپدرش بهش احترام نمیزارن

    ۶ سال پیش
  • ژینوس

    11

    این پارتش درمورد دوستای من بود کسایی که الان تقریبا دو سه ماهه خبری ازشون ندارم😏😏😏

    ۶ سال پیش
  • ?بهار

    4

    با خوندن این پارت آهنگ Lonely تو ذهنم اومد 😶😑

    ۶ سال پیش
  • ?بهار

    4

    عه انگلیسی رو نقطه میزاره؟😐😐😐آهنگ لونلی

    ۶ سال پیش
  • نفس

    28

    می گم این ویانا یه هفته پیش من باشه درستش می کنم این چرا غرور نداره انگار از خداش بود که قبول کرد

    ۶ سال پیش
  • Zahra

    19

    دوست عزیز تنهایی و غم غرور نمیشناسه

    ۶ سال پیش
  • هستی

    34

    من نمیدونم این فریاد و سوفیا چی درباره آویز به ویانا گفتن که میگه زنگ بزنم اطلاعات بگیرم😁😁

    ۶ سال پیش
  • Shaniya

    6

    من فکم میکنم این دو تا پلیس مخفین 😐😂 والا دیگه عقلم قد نمیده

    ۶ سال پیش
  • یه بنده خدا

    38

    کاش ویانا واقعی بود، بعد خودم باهاش دوست میشدم تو غم و شادیش شریک میشدم، دوست هایی مثل ویانا واقعا کم پیدا میشه. من ویانا می خوام😍

    ۶ سال پیش
  • M

    8

    منم ویانا میخوام

    ۶ سال پیش
  • .

    7

    ابو اینکه مگه پارت خودش چقدره که شما یه متن دراز توش فلسفی و چرت و کسل کننده حرف میزنین، دوم درست دوست های ویانا کار بدی کردن ولی به نظرم دیگه ویانا هم شورش و درآورده انقد اسکول بوده اصلا خیلی کاراش

    ۶ سال پیش
  • آیسل

    9

    جناب نقطه با این حرفت که پارت ها کوتاس و نباید زیاد متن فلسفی بزاره موافقم اما اینکه دوستای ویانا اصن ادم حسابش نکردن تا بهش یه زنگ بزن ربطی به لوس بودن ویانا نداره هر کسی باشه قطعا ناراحت میشه

    ۶ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    عزیز نقدت قابل احترامه منتهی تو فایل رمان پارتی حساب نمی کنن و شما با یک رمان بلند طرفین! یه رمان علاوه بر دیالوگ مونولوگ هم داره که موجب تاثیر گذاری بشه. در مورد ویانا هم اینکه هر کس شخصیتی داره و

    ۶ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    همه آدمای کره زمین یه اخلاقو ندارن، همه از دم زرنگ نیستن. آدم گاهی ناراحت میشه از ارزشی که برای دیگران گذاشته که نداشتن، دوست خوب دوستیه که شمارو همون طور که هستین بخواد! مقصر این ویانا نیست. ممنون🌹

    ۶ سال پیش
  • هورسا

    5

    انقدر رمان خوبیه که روز به روز همه دارن میخوننش مرسی خانم آبدار برای این رمان زیباتون

    ۶ سال پیش
  • ن‍ی‍ل‍ا‍

    9

    میگین متن فلسفی همین متن فلسفی جزو زندگی همه ی ماست و اینکه به وینا نگید اوسکل دیه شخصیتش این مدلیه 😐😑

    ۶ سال پیش
  • Neda

    5

    واقعا که چرا با ویانا اینکارو میکنن اصلا آدم حسابش نمیکنن البته تقصیر خودشم هست از خنگ بازی درآورده هیچ *** باورش نداره یکم غرور داشته باشه خوبه از نویسنده محترم هم خواهش میکنم پارت هارو زیاد کنه

    ۶ سال پیش
  • آرزو

    8

    لامصب ناراحتیشم مث آدمیزاد نی😂😂عالی بود👌❤

    ۶ سال پیش
  • صبا

    13

    غرور به اندازه لازمه خیلی وقتا همین غرور باعث میشه سرنوشت آدما تغییر کنه 😔حق با ویاناست خیلی از آدما تو غما به یادت میفتن و تو شادی ها یادشون می ره اصلا میشناسنت 😢😢

    ۶ سال پیش
  • سوگند

    15

    واقعا حق با ویاناست خیلیا هستن که فقط بلدن تحقیر کنن واقعا براشون متاسفم😒😔

    ۶ سال پیش
کپی شد!